آرشیو برای می, 2008
05/28/2008 در ساعت 16:25
· طبقه بندی شده زیر Prose, حــكــايت ·برچسبها هزار دينار, تقـبيحات, تنبيهات, تذكيرات, ترجيحات, دينار
وليــد در حاليكه دستارى رنگ رنگ بر سر بسته بود، وارد مجلس عيش هشام شد ؛
پرسيد : اين دستار را به چه قيمتى خريده اى ؟
گفت : به هزار دينار
گفت : هــــزار دينــار! اسراف نموده اى .. (با تعجب و سپس تفاخر و پوزخند)
(ناراحت از دخالت بىجاى هشام، در حاليكه به بهانهى مرتب كردن دستار به آن اشاره مىكرد) پاسخ داد :
من اين دستار را به اين قيمت، به گرامىترين و ارزشمندترين عضوم خريده ام ؛ حال آنكه تو ، گاه و بىگاه، اين هزار درهم پول با ارزش را با خريد اين كنيزكان ، به پستترين عضو بدنت مىبندى !.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
پیوند پایدار
05/27/2008 در ساعت 19:24
· طبقه بندی شده زیر Prose, داسـتـان, سقـلـمـه ·برچسبها تمحيدات, تجويزات, تحبيبات, تسويات
به نصرالدين گفتند اين گاو شمـا، لگد زده به گاو ما ، گاو ما رو كشته اين تاوان داره ؟
(صداش رو بم كرد و مصصمانه) گفت :
نــه چه تاوانى داره ؟ گاوه ديگه ، شعورش كه نمىرسه، زده ، تاوانى برش نيست ..
گفتند ببخشيد، اشتباه كرديم، گاو مـا لگد زده به گاو شما ، گاو شما رو كشته ، تاوانى داره ؟
(بلافاصله در حاليكه انگار خونش بجوش آمده باشه) گفت :
بــلـه، فكر كنم فقهــا فتوا دادن كه … تاوان داره ..!
- حالا البته تاوانش رو، صاحب گاو هم مىتونه بپردازه، مشكلى نيست !.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار
05/26/2008 در ساعت 17:09
· طبقه بندی شده زیر Prose, خـاطره ·برچسبها تقـبيحات, تأنيثات, تدبيرات, تعبيرات
خانماى كاسه توالتاى خريده بود و بعلت بد وزن بودن، آن را برعكس روى سرش حمل مىكرد، تا به ايستگاه اتوبوس رسيد و بجت رفع خستگى عجالتاً آن را پايين گذاشت..
خوشبختانه طولى نكشيد كه اتوبوس آمد؛ سراسيمه اينبار كاسه خوش فرم را به زير بغلش زد و به سمت اتوبوس حركت كرد؛
خانم : آقاي راننده بي زحمت در عقب رو بزن (با صداى بلند)
راننده: بيـا جلو خانم (به انگيزه اخذ بليت قبل از سوار شدن)
خانم : باز كن توالت دارم.. !
پ.ن يك : خاطره از رزا
پ.ن دو : شما نيز مىتوانيد خاطره هاى جالب خود را با ارسال از طريق Email با نام خود در TFunny مشاهده فرماييد.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار
05/26/2008 در ساعت 00:44
· طبقه بندی شده زیر Prose, Quote, سقـلـمـه ·برچسبها تأنيثات, تحليلات, تزويجات
(مرد خانه پاى تلفن در حال پاسخگويى):
خانم منزل نيستند خانم بارلو ؛
لطفاً شـايـعـهتـان را بفرماييـد..!
:(Husband Overhead as he Answered the phone)
She’s not at home, Mrs Barlow ;
Would you like to leave a rumour?
{ { L.Henry
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار
05/25/2008 در ساعت 03:34
· طبقه بندی شده زیر Prose, حــكــايت ·برچسبها تقديسات, تجليلات, تحريفات, تعميمات
در روزگارى كه خشكسالى امان از احوال مردم حيدرآباد برده بود ، غريبهاى به آباديشان داخل شد ، كه وقتى علت ناراحتى مردم را جويا شد و دانست، در پاسخ گفت من دعا مىكنم كه باران ببارد ..
صبح روز بعد باران گرفت ؛ مردم كه سراپا مسرور گشته بودند به نشر خبر دعاى مرد غريبه پرداختند و اين نعمت را در اثر دعاى وى دانستند، چندانكه به گوش همگان رسيد ؛
سراغ غريبه را گرفتند ، به نزد وى رفته و بسى تكريمش نمودند ؛
فرداى آن روز غريبه مذكور را كه حالا بواسطه تجليل و تكريم مردم بسى نخوت در گرفته بود به آسيابان آبادى گذر افتاد، سرخوش و شادمان از احترامى كه مردم آبادى در راه به او گذاشته بودند، از خر پياده شد و كيسه اى كه بهمراه داشت را از پشت خرش باز كرد ؛
آنگاه كه به داخل آسيابان رسيد، به متولى آن كه پيرزنى خداترس بنظر مىآمد گفت :
پيرزن، گندم من را زود آرد كن وگرنه دعا مىكنم خرت به سنگ تبديل شود !
پيرزن با بى تفاوتى جواب داد :
خــر را به حال خود بگـــذار ، فعلاً دعــا كن گنـدمت آرد شود ..!
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار
05/24/2008 در ساعت 00:21
· طبقه بندی شده زیر Prose, حــكــايت, سقـلـمـه ·برچسبها تقديسات, تجويزات, تعليمات
در بغداد غافلى به نزد فاضلى رسيد و از او پرسيد :
در شرع مقدس اسلام، وقتى به رودخانه اى وارد مىشويم به قصد غسل نمودن ،
به كدام سمت بايستيم ارجح است به كثرت ثواب ؟
فاضل پاسخ داد :
ثواب اعظم بر تو آن است كه بر جانبى بايستى كه لباسهايت را درآورده اى ،
مرد را در عجب آمد ، پرسيد :
ممكن است تاريكى ذهن مرا در اين حكمت برطرف سازيد و از علت باخبر ؟
فاضل پاسخ داد :
ساده است ، اينچنين ديگر لباسهايت را نمىدزدند !.
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار
05/22/2008 در ساعت 23:21
· طبقه بندی شده زیر Prose, خـاطره, داسـتـان ·برچسبها فضولی خبرنگار, مجلس عیش حکومتی, مست و پاتیل, چرچیل, تنبيهات, تو چه غلطی میکنی؟, تأنيثات, تسويات, تشكيكات, خبرنگار زن, شما زشت هستید
در مجلس عيش حكومتى، وقتى چرچيل حسابى مست كرده بود ؛
يكى ار حضار ، كه خبرنگار هم بود، از روى حس كنجكاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت كه حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى كه چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مىكرد و مىخنديد ؛
گفت: آقای چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد)
بلندتر تكرار كرد : آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى كه صداش توجه دور و برىها رو جلب كرده بود، براى اينكه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..)
شما مست هستيد ،
شما خيلى مست هستيد ،
شما بى اندازه مست هستيد ،
شما بهطور وحشتناک مست هستید..!
چرچيل سرش رو بلند كرد (در حاليكه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و كشـــدار حرف مىزد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم…..! (برای حفظ شئونات بخوانید خانم “محترم”)
شما زشت هستيد ،
شما خيلى زشت هستيد ،
شما بى اندازه زشت هستيد ،
شما بهطور وحشتناک مست هستید..!
مستی من تا فردا صبح میپره.. میخوام ببینم تو چه غلطی میکنی..؟
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
:: 
پیوند پایدار