آرشیو برای می, 2008

هــــــــــزار ديــــنـــار

 

وليــد در حاليكه دستارى رنگ رنگ بر سر بسته بود، وارد مجلس عيش هشام شد ؛

پرسيد : اين دستار را به چه قيمتى خريده اى ؟

گفت : به هزار دينار

گفت : هــــزار دينــار! اسراف نموده اى .. (با تعجب و سپس تفاخر و پوزخند)

(ناراحت از دخالت بى‌جاى هشام، در حاليكه به بهانه‌ى مرتب كردن دستار به آن اشاره مى‌كرد) پاسخ داد :

من اين دستار را به اين قيمت، به گرامى‌ترين و ارزشمندترين عضوم خريده ام ؛ حال آنكه تو ، گاه و بى‌گاه، اين هزار درهم پول با ارزش را با خريد اين كنيزكان ، به پست‌ترين عضو بدنت مى‌بندى !.

 

ارسال به Balatarin::Donbaleh::Mohandes::Del.icio.us::Digg::Stumble::Furl::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Feed

یک نظر بنویسید

مـال مـن يا مـال تــو

 

به نصرالدين گفتند اين گاو شمـا، لگد زده به گاو ما ، گاو ما رو كشته اين تاوان داره ؟

(صداش رو بم كرد و مصصمانه) گفت :

نــه چه تاوانى داره ؟ گاوه ديگه ، شعورش كه نمى‌رسه، زده ، تاوانى برش نيست ..

 

گفتند ببخشيد، اشتباه كرديم، گاو مـا لگد زده به گاو شما ، گاو شما رو كشته ، تاوانى داره ؟

(بلافاصله در حاليكه انگار خونش بجوش آمده باشه) گفت :

بــلـه، فكر كنم فقهــا فتوا دادن كه … تاوان داره ..!

- حالا البته تاوانش رو، صاحب گاو هم مى‌تونه بپردازه، مشكلى نيست !.

 

  ارسال به Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک نظر بنویسید

كــاسـه تـوالـت

 

خانم‌اى كاسه توالت‌اى خريده بود و بعلت بد وزن بودن، آن را برعكس روى سرش حمل مى‌كرد، تا به ايستگاه اتوبوس رسيد و بجت رفع خستگى عجالتاً آن‌ را پايين گذاشت..
خوشبختانه طولى نكشيد كه اتوبوس آمد؛ سراسيمه اين‌بار كاسه خوش فرم را به زير بغلش زد و به سمت اتوبوس حركت كرد؛

خانم : آقاي راننده بي زحمت در عقب رو بزن (با صداى بلند)
راننده: بيـا جلو خانم
(به انگيزه اخذ بليت قبل از سوار شدن)
خانم : باز كن توالت دارم..
!

 

پ.ن يك : خاطره از رزا

پ.ن دو : شما نيز مى‌توانيد خاطره هاى‌ جالب خود را با ارسال از طريق Email با نام خود در TFunny مشاهده فرماييد.

 

  ارسال به Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

 

(2) دیدگاه

تـخـصــص خـــانـم هـا – Women’s Proficiency

 

(مرد خانه پاى تلفن در حال پاسخگويى):

خانم منزل نيستند خانم بارلو ؛

لطفاً شـايـعـه‌تـان را بفرماييـد..!

:(Husband Overhead as he Answered the phone)

She’s not at home, Mrs Barlow ;

Would you like to leave a rumour?

{ { L.Henry


ارسال به:  Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

(2) دیدگاه

جــــهـل و خــــــرافــــه

در روزگارى كه خشكسالى امان از احوال مردم حيدرآباد برده بود ، غريبه‌اى به آباديشان داخل شد ، كه وقتى علت ناراحتى مردم را جويا شد و دانست، در پاسخ گفت من دعا مى‌كنم كه باران ببارد ..

صبح روز بعد باران گرفت ؛ مردم كه سراپا مسرور گشته بودند به نشر خبر دعاى مرد غريبه پرداختند و اين نعمت را در اثر دعاى وى دانستند، چندانكه به گوش همگان رسيد ؛

سراغ غريبه را گرفتند ، به نزد وى رفته و بسى تكريمش نمودند ؛

 

فرداى آن روز غريبه مذكور را كه حالا بواسطه تجليل و تكريم مردم بسى نخوت در گرفته بود به آسيابان آبادى گذر افتاد، سرخوش و شادمان از احترامى كه مردم آبادى در راه به او گذاشته بودند، از خر پياده شد و كيسه اى كه بهمراه داشت را از پشت خرش باز كرد ؛

 

 

آنگاه كه به داخل آسيابان رسيد، به متولى آن كه پيرزنى خداترس بنظر مى‌آمد گفت :

پيرزن، گندم من را زود آرد كن وگرنه دعا مى‌كنم خرت به سنگ تبديل شود !

پيرزن با بى تفاوتى جواب داد :

خــر را به حال خود بگـــذار ، فعلاً دعــا كن گنـدمت آرد شود ..!

 

ارسال به:  Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱ دیدگاه

حــكــم شــــــــرع يا حــكـم عــقـــــــل

در بغداد غافلى‌ به نزد فاضلى رسيد و از او پرسيد :

در شرع مقدس اسلام، وقتى به رودخانه اى وارد مى‌شويم به قصد غسل نمودن ،

به كدام سمت بايستيم ارجح است به كثرت ثواب ؟

فاضل پاسخ داد :

ثواب اعظم بر تو آن است كه بر جانبى بايستى كه لباسهايت را درآورده اى ،

مرد را در عجب آمد ، پرسيد :

ممكن است تاريكى ذهن مرا در اين حكمت برطرف سازيد و از علت باخبر ؟

فاضل پاسخ داد :

ساده است ، اينچنين ديگر لباسهايت را نمى‌دزدند !.

 

ارسال به Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

یک نظر بنویسید

مستـى و زشتـى

در مجلس عيش‌ حكومتى، وقتى چرچيل حسابى مست كرده بود ؛

يكى ار حضار ، كه خبرنگار هم بود، از روى حس كنجكاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت كه حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى كه چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌كرد و مى‌خنديد ؛

گفت: آقای چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد)

بلندتر تكرار كرد : آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)

(در شرايطى كه صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب كرده بود، براى اينكه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..)

شما مست هستيد ،

شما خيلى مست هستيد ،

شما بى اندازه مست هستيد ،

شما به‌طور وحشتناک مست هستید..!

چرچيل سرش رو بلند كرد (در حاليكه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و كشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:

خانم…..! (برای حفظ شئونات بخوانید خانم “محترم”)

شما زشت هستيد ،

شما خيلى زشت هستيد ،

شما بى اندازه زشت هستيد ،

شما به‌طور وحشتناک مست هستید..!

مستی من تا فردا صبح می‌پره.. می‌خوام ببینم تو چه غلطی می‌کنی..؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

(2) دیدگاه