در روزگارى كه خشكسالى امان از احوال مردم حيدرآباد برده بود ، غريبهاى به آباديشان داخل شد ، كه وقتى علت ناراحتى مردم را جويا شد و دانست، در پاسخ گفت من دعا مىكنم كه باران ببارد ..
صبح روز بعد باران گرفت ؛ مردم كه سراپا مسرور گشته بودند به نشر خبر دعاى مرد غريبه پرداختند و اين نعمت را در اثر دعاى وى دانستند، چندانكه به گوش همگان رسيد ؛
سراغ غريبه را گرفتند ، به نزد وى رفته و بسى تكريمش نمودند ؛
فرداى آن روز غريبه مذكور را كه حالا بواسطه تجليل و تكريم مردم بسى نخوت در گرفته بود به آسيابان آبادى گذر افتاد، سرخوش و شادمان از احترامى كه مردم آبادى در راه به او گذاشته بودند، از خر پياده شد و كيسه اى كه بهمراه داشت را از پشت خرش باز كرد ؛
آنگاه كه به داخل آسيابان رسيد، به متولى آن كه پيرزنى خداترس بنظر مىآمد گفت :
پيرزن، گندم من را زود آرد كن وگرنه دعا مىكنم خرت به سنگ تبديل شود !
پيرزن با بى تفاوتى جواب داد :
خــر را به حال خود بگـــذار ، فعلاً دعــا كن گنـدمت آرد شود ..!



















