وليــد در حاليكه دستارى رنگ رنگ بر سر بسته بود، وارد مجلس عيش هشام شد ؛
پرسيد : اين دستار را به چه قيمتى خريده اى ؟
گفت : به هزار دينار
گفت : هــــزار دينــار! اسراف نموده اى .. (با تعجب و سپس تفاخر و پوزخند)
(ناراحت از دخالت بىجاى هشام، در حاليكه به بهانهى مرتب كردن دستار به آن اشاره مىكرد) پاسخ داد :
من اين دستار را به اين قيمت، به گرامىترين و ارزشمندترين عضوم خريده ام ؛ حال آنكه تو ، گاه و بىگاه، اين هزار درهم پول با ارزش را با خريد اين كنيزكان ، به پستترين عضو بدنت مىبندى !.



















