آرشیو برای جولای 18, 2008

قـاچــاق ملا

 

زمانى در آبادى شايع شده بود كه نصرالدين در كار قاچاق افتاده است،

اما هيچ كس نمى‌دانست، جنسى كه او قاچاق مى‌كند چيست.

اين خبر پيچيد و پيچيد تا به اطلاع نظميه‌ى آبادى رسيد،

آنها نيز مأمورين ويژه‌اى بر او گماردند تا در دخول و ورود از آبادى وى را بازرسى نمايند.

ولى هر دفعه كه ملا بارى به آبادى مى‌آورد آنها چيزى در بار او نمى‌يافتند؛

هميشه بار خرش كم ارزش و كم وزن بود، اما پر حجم،

مثلاً يك بار پشته‌اى كاه مى‌آورد و بار ديگر يونجه و ….

تا جاييكه حتى يكبار گمرك‌چى‌ها بار او را آتش زدند ولى از آن چيزى نيافتند.

سالها بعد كه سرپاسبان آبادى از كار بازنشت شده بود، به ياد ناكامى‌ خود در يافتن كالاى قاچاق نصرالدين افتاد، پيش او رفت و به او گفت :

« ببيـن ملا، حال كه سالهـا از آن ماجـرا مى‌گذرد و من هم ديگـر مسئـوليتـى در نظميـه ندارم، جـان من بگو آن ‌جنسى تو خود نيز پيـش مردم اعتراف كرده بودى قاچاق مى‌كنـى چه بـوده كه من هر چه گشتم نيافتم »

ملا لبخندى زد و گفت :

« همنوعان تو ! »

 

;) )  مفهوم را حدس بزنيد، كه اگر در نيابيد در زمره‌ى اجناس قاچاق ملا قرار خواهيد گرفت.

 ارسال به:  Balatarin::Donbaleh::Del.icio.us::Digg::Stumble::Furl::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Feed

(4) دیدگاه