در روزگار شُريح، يكى از اختگان ازدواج نمود، و زنش فرزندى بدنيا آورد؛
مرد اخته كه از احـوال خود بيـش از هركس ديگر باخبـر بود، فرزند را متعلق به خود ندانست.
نزاع را پيش شريح بردند، و او طفل را بچهى واقعى اخته دانست، و حكم كرد كه كودك را بغل نموده و با خود ببرد.
مرد مطابق با حكم قاضى، بچه را به بغل گرفته و از محضر دادگاه مرخص شد؛
در بيـن راه اختهاى ديگر به او رسيـد و پرسيـد كه هى فلان، از كجا مىآيى و اين بچه چيست ؟
گفت چيزى نپرس و فقط خودت را نجات بده، كه قاضى مترصد توزيع زنازادگان شهر بين اختگان است و اين نيز به من رسيده !

















