نگار من که رُخش همچو پوست کنده هلوست
از آن هلوی، مرا آرزوی شفتالوست
سرشکم از بصر آید به رنگ آب انار
عجب مدار که خونین رخم به رنگ هلوست
بُتی که گوی زنخدان او به از سیب است
مرا ز حسرت آن، گونهی چو زردآلوست
گهی به گریه دو چشمم به یاد بادامش
گهی به خنده لبانم به یاد پستهی اوست
ز پرده عنبی، غوره چون نیفشانم؟
که دلبریست ترشروی و لعبتی بدخوست
کند چو خربزهام که پاره پاره خوش است
وگر که برکندم پوست چون خیار نکوست
بسان شاخهی امرود «فرصت» از تسلیم
نهاده سر به ره دلبری که عربده جوست
{فرصت شیرازی}



















