آرشیو برای دسامبر, 2008

بعد از مرگ – After Death

 

 

يك چيز مرا بابت مردنم واقعاً غصه‌دار مى‌كند؛

و آن اينـكه بـعـد از مـرگم ديـگر ايـنـجــا نيـسـتـم

تا مزخرفـاتى كه راجع به من مى‌نويسند بخوانم.

The only thing that really saddens me over my demise

is that I shall not be here to read the nonsense

that will be written about me.

{Noel Coward}

(2) دیدگاه

تـلــخــــنـد BitterFun #8#

 

بايد زندگى گرد و آموخت؛

اما افسوس كه وقتى آموختى ديگر مجالى براى زندگى كردن ندارى.

We should live and learn;

but by the time we’ve learned, it’s too late to live.

{caroline wells}

BitterFun Serries

یک نظر بنویسید

خانه دار ماهـر-Expert Housekeeper

housekeeper

خانه دار ماهر به كسى مى‌گويند كه بعد از طلاق خانه را براى خود نگه دارد.

Expert Housekeeper is one who can keeps the house after divorce.

یک نظر بنویسید

حـكم قاطعـانه-Decisive sentence

اين حرامزاده را ديگر به اتاق من راه ندهيد!

مگر وقتى كه به او احتياج داشته باشم.

Never let the bastard back into my room again!

Unless I need him.

{Sam Goldwyn}

یک نظر بنویسید

اعـدام غـيـابى

وقتى به دوبلين برگشتم شنيدم كه مرا غياباً محاكمه و به مرگ محكوم كرده‌اند؛

من هم گفتم: بسيارخب، پس مرحمت فرموده همان غياباً هم مرا اعدام كنيد.

When I came back to Dublin,  was court-martial in my absence, and sentenced to death in my absence; So I said they could shoot me in my absence.

{Brendan Behan}

یک نظر بنویسید

ترس از مرگ – afraid to die

woody_allen

نه كه از مرگ بترسم؛

فقط اينكه نمى‌خواهم در لحظه‌ى وقوعش ”آنجا” باشم.

It’s not that I’m afraid to die,

I just don’t want to be “there” when it happens.

{Woody Allen}

(2) دیدگاه

دوست

«… حقّ‌اش بود اون‌ روز با مشت می‌زدم تو پوزش و بعد وقتی که نصف جون روی زمین افتاده بود، بهش می‌گفتم:” تو، به عنوان یه دوست، چه دوستی هستی که قبول نداری دوست‌ات بیشتر از بقیه سرش می‌شه؟”»

{Yasmina Reza}

یک نظر بنویسید

نوشته‌های قدیمی‌تر »