معاويه زمانى كه در مكه بود، نزد ابن عامر رفت و به او گفت:
خواهشى از تو دارم كه اميدوارم قبول كنى
- خواهشت چيست؟
امارتى را كه در سرزمين عرفه به تو تعلق دارد به من ببخشى
- بخشيدم،
«با خوشحالى بسيار» صلهى رحم نمودى! اينك تو از من چيزى بخواه
- از تو مىخواهم خانهام را به من بازگردانى.
+{از معاويه}