ماجراهاى آقاى آحادصفت ـ قسمت چهارم

شخصى به فرزندش نصيحت كرد :

پسرم، هرگـاه به مجلسى رفتى كه جـا برايت تنگ بود، به كسى كه در كنارت نشستـه است، بگو«جايتان را خداى نكرده تنگ نكرده‌ام ؟» اين را كه بگويى او در جاى خود تكانى خواهد خورد و در كار تو گشايش حاصل مى‌شود.

ازقضا روزى براى صرف نهـار به وليـمه‌ى والى شهر دعـوت شدنـد و پدر بسبب قرار قبلى براى آبيارى زمين گرفتار بود و معذور، لذا پسر را براى حفظ شئونات مرسوم راهى خانه‌ى والى نمود.

پسر هم كه بار اول بود در غيـاب پدر و بنمايندگى از او در چنين ميهمانى‌هايى شركت مى‌كرد قدرى دل نگران بود و مضطرب، فلذا كمى دير به مجلس رسيد و در بدو ورود تنها جاى خالى كه به چشمش مى‌خورد اختيار كرد؛

چيـزى نگـذشت كه سفـره را پهـن كردنـد، امـا پـسر شـديـداً احسـاس نـاراحتـى مى‌كـرد، چراكه در فاصله‌ى بين دو فرد همجوار، با اينـكه بر دوزانو استقـرار داشت، خود را بسخـتى جا كرده بود و در آن شلوغى حتى نفس كشيدن هم برايش صعب گشته بود؛

نگـاهى به ايـن طرف و آن طرف انـداخت و متـوجه شد كه مرد فربـه‌اى كه در سمـت راستـش نشسـته، مى‌تواند كمى جابجا شود، ياد نصيحت پدر افتاد و گفت :

«ببخشيد، جايتان را خداى نكرده تنگ نكرده‌ام ؟»

مـرد كنـارى كـه سخـت مشـغـول رصد كردن دورى‌هاى غـذا بود سرى به ايـن طرف چرخـاند و با صدايى نخراشيده گفت :

«ببينم تو پسر قلى محمد نيستى؟»

پسر كه گويى از اين آشنايى خرسند شده باشد سراسيمه پاسخ داد :

«بله، خودم هستم!»

مرد ادامه داد :

«به ياد دارم پدرت نيز از اين زرت و پورت‌ها زياد مى‌كرد، برو از قول من به او بگو دوران اين كلم پوليتيك‌ها* سر رسيده و بهتر است به فكر تدبيرى تازه تر باشد»

پى نوشت :

*) كلم پوليتيك‌ : عبارتى من‌درآوردى است

كه از تركيب دو كلمه‌ى كلم(Cabbage) + پوليتيك (Politic) ساخته شده است

و بنابر قول اقوى، يحتمل اشاره به سياست‌هاى دم دستى و ناكارآمد داشته باشد

( كه يقيناً در اين زمانه بسيارى از ما شاهد نمونه‌هاى بارز آن بوده‌ايم و كم از پيامدهاى چنين مواردى مستفيض نگشته‌ايم )

– اين نـوبت كمتـر حرف زدم تا «دانـه‌ى معنى بگيرد مرد عقل» و از اين جور حـرفا كه ما بلد نيستيـم و بهمـون ياد نـدادن

ولـى يـه چيزى رو دست كم از بابا ننه مون ياد گرفتيـم، اونهم اينـه كه وقتى‌آدم يه چيزى رو بلد نيست يا درست ‌فهم نكرده بى‌خودى به قـول اين آقا  «ز… و پ…»  نكنه، شكـر خـدا اگـه كسى نشـديم كه بهمـون بگـن «جناب آقاى …» اين يه ذره شعور رو ازش بى بهره نمونديم.

مخلص شما، امضا :  آحاد صفت

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::Del.icio.us::Digg::Stumble::Furl::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Feed

۱ دیدگاه »

  1. Amin said

    چون نکات عبید ظریف و رندانه بود. خدا خیرت بده ملت از گل و بلبل و جفنگ می نویسن. یکی هست متنش سر و ته و اصول داره و ادم میخونه حال می کنه. شاد باشی.

    متشكر
    زنده باشيد

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: