موجودى به نام اسـب

 

در روزى از روزهـا حـاكمى را موجبـات فـراخ احـوال فـراهم آمد و مدعى شد كه آرزويى از اهالى ده چو معقول باشد، يك به يك برآورده خواهد نمود،

درباريان بفرمان وى رعيت را با خبرنمودند، پس مردم يكان يكان بدرگاه حاكم مشرف شده و با خوشحالى خواسته‌ى خويش را عرضه مى‌ساختند؛

كسى از بين اهالى، حاكم را اسب طلب نمود و حضار را به تقاضايش بسى متعجب!

آخر نه تنهـا در آن ده، بلكه در قريه‌هاى اطراف نيز كس را اسب نبـود و اگر بود نه اينقدر كه بر شمار آيد، مردمان عموماً يا بر شتر سوار مى‌شدند يا بر خر

وى را گفتند هيچ مى‌دانى اسب چيست ؟ يا تا بحال اصلاً اسب ديده‌اى ؟

پاسخ داد: بلى

گفتند: چگونه حيوانى يافتى آن‌ را؟

پاسخ داد: چو حاكم بفرمايد نشانه خواهم آورد

حاكم گفت: بگو ! نشانش چيست؟

گفت: مركبى است در هيأت شتر، در قامت گاو كه چون الاغ دو شاخ نيز بر سر دارد.

ارسال به: Balatarin::Donbaleh::Del.icio.us::Digg::Stumble::Friendfeed::Twitthis::Facebook::Addthis to other::Subscribe to Feed

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: